تبليغاتX
((محمد و مهسا))
...
۱. خيلي ميخوامت(ماشاالله پسرها همه رو ميخوان) ?۲.هميشه به يادتم(مخصوصا موقع لالا) ?۳.تا اخرش باهاتم(ولي از يه نوع ديگش) ?۴.غير تو به هيچکسي فکر نميکنم(اره جون عمت) ?۵.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حين تلفن پشت خطي داشته باشي) ?۶.تا حالا با هيچ دختري انقدر صميمي نبودم ?۷.دوستت دارم(دروغ سال .....که مد شده)
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:0  توسط مهسا | 
۱-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه. 2-تا يه دختر خوشگل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش. 3-چشمك جزو تيك عصبيشونه. 4-اصولا هفته اي 1 بار شكست عشقي مي خورن. 5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره. 6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه. 7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين. 8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:55  توسط مهسا | 
پسرها

خوابيدن تا لنگ ظهر بيدار شدن   زودتر از خورشيد    سحر خيز شدن
رفتن به سفر بي اجازه     رفتن به حياط با اجازه        معتبر شدن
خوردن بهترين غذاها بي منت      خوردن غذا هاي سوخته با منت      تقويت معده
استراحت مطلق بي جر بحث     كار كردن در شرايط سخت       ورزيده شدن
ديدوبازديد از اماكن تفريحي       سر زدن به فاميل خانوم          صله رحم 
آموزش گيتار و سنتور و...       آموزش بچه داري و شستن ظرف     همدردي با مرد
گرفتن پول تو جيبي از پاپا       دادن كل حقوق به خانوم        مستقل شدن

دخترها
ايستادن در صف سينما و استخر   ايستادن در صف شير وگوشت  آموزش ايستادگي
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي    تعطيلات شست وشوي خانه ولباس     پر شدن اوقات فراغت
نوشتن كتاب شعر و رمان       نوشتن داستان پرنده در قفس       شهرت باد آورده
صحبت تلفني بي محاسبه زمان       اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه       حفظ عضلات صورت
رفتن به سفرهاي هفتگي       درحسرت رفتن به پارك سر كوچه        امنيت كامل

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:50  توسط مهسا | 

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، ”عشق“ هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و ”عشق“ تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.

فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟


پولداری“ گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد
.

عشق“ رو به سوی قایق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟


غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی


عشق“ رو به سوی ”غم“ کرد و گفت: ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده


اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده


در این بین ”خوشگذرانی“ و ”بیکاری“ از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت
:

شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟ عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا

کرد و گفت: خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،

زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آد؟
"

دانایی گفت: او زمان بود عشق با تعجب! گفت: زمان؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”زمان“....

چون این فقط ”زمان“ است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ............ ”عشق“ چقدر بزرگ است !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:41  توسط مهسا | 

با یه شکلات شروع شد
.من یه شکلات گذاشتم توی دستش..اونم یه شکلات گذاشت توی دستم

.من بچه بودم...اونم بچه بود

.سرمو بالا کردم ..سرشو بالا کرد

دید که منو میشناسه.خندیدم گفت: دوستیم؟
...گفتم: دوست دوست

گفت: تا کجا؟
!گفتم: دوستی که تا نداره

!گفت :تا مرگ

!!!خندیدم و گفتم: تا نداره

!!!!گفت: باشه! تا پس از مرگ

!گفتم: نه! تا نداره

گفت: قبول! تا اونجاییکه همه دوباره زنده میشن..یعنی تا زندگی بعد از مرگ باز هم با هم دوستیم..تا بهشت..تا جهنم..تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم

خندیدم . گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار! اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا تا نمیذارم!

!!! دوستی تا نداره
نگام کرد..نگاش کردم. باور نمیکرد
..
میدونستم... اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا رو نمیفهمید

.گفت :بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
.گفتم: باشه. تو بذار

گفت: شکلات! هر بار که همدیگر رو می بینیم یه شکلات مال تو ..یکی مال من! باشه؟

!گفتم: باشه

هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگاه میکردیم..یعنی که دوستیم! دوست دوست

من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو میخوردم
.
میگفت ای شکمو! تو دوست شکمویی هستی! و شکلاتش رو میذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگ
.
میگفتم بخورش! میگفت نه! تموم میشه!میخوام تموم نشه! میخوام برای همیشه بمونه
.
صندوقش پر از شکلات شده بود و هیچ کدومش رو نمیخورد.من همش رو خورده بودم. گفتم اگه یه روز شکلاتهاتو مورچه ها بخورن یا کرمها..اون وقت چی کار میکنی؟ گفت مواظبشون هستم. میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعیکه دوست هستیم...و من شکلات و میذاشتم توی دهنم و میگفتم نه! نه! تا نداره!! دوستی که تا نداره
!

یه سال..دو سال..چهار سال..هفت سال...ده سال..بیست سال...شده که گذشته
.
حالا اون بزرگ شده و منم بزرگ شدم. من همه ی شکلاتهای خودم و خوردم..اون اما همه ی شکلاتهاشو نگه داشته
.
حالا اومده امشب که خدافظی کنه. میخواد بره.. بره اون دور دورا...میگه میرم اما زود برمیگردم! من میدونم ..میره و برنمیگرده
...
یادش رفت شکلات رو به من بده. من اما یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن..یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچولوت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش! هر دو تا رو خورد! خندیدم
..
میدونستم دوستی من تا نداره
...
میدونستم دوستی اون تا داره.. مثل همیشه
!
خوب شد همه ی شکلاتهام رو خورده ام ...اما اون هیچکدومش رو نخورد..

........


حالا موندم که با یه صندوق پر از شکلات نخورده چی میخواد بکنه؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:39  توسط مهسا | 

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او

زنده هستم

او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو

گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد

گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش

گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است

گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است

گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از

عشقهای زود٫عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی

گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست

خویشتن

گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است

گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است

گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است

گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

گفتم عشق راز است

راز بین من و توست ٫ بر نمی شود و پایان نمی یابد

مگر به مرگ

...


بعضی وقتا, وقتایی که همه دور و برم هستن تازه بیشتر میفهمم که چقدر جات خالیه... بیشتر دلم برات تنگ میشه

آره

نمی شه فراموش کرد... نمی شه تمومش کرد

مهربان ترین دوست به من گفت: فکر می کنی چقدر در روز به تو فکر می کنه؟

گذشته رو ورق نزن... تمامش کن و به آینده فکر کن

اما, نگفت چه جوری!!! منم نمی دونم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:37  توسط مهسا | 

امروز رفتم برات یه ساعت بخرم

ولی هر چی گشتم هیچ ساعتی به قشنگی اون ساعتی که دیدمت پیدا نکردم

شکوفه های صورتی فدای مهربونیات

یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خنده هات

می گویند غروب جاییست که زمین اسمان را می بوسد

من امشب و هر شب برات غروب میکنم پس کجایی اسمان من

از برگ گل نازک تری از هر چه گویم بهتری

خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

عشق گلی است که اگر ان را به قصد تجاوز پرپر کنی

هر گز قادر نخواهید بودکه دوباره ان را جمع کنید

خداوند روز اول افتاب را افرید،روز دوم دریا،روز سوم صدا را،روزچهارم رنگها را،روز پنجم حیوانات،روز ششم انسان را،و روزهفتم خداوند اندیشید که دیگر چه چیزی را نیافریده است. پس تو را برای من افرید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:31  توسط مهسا | 

amir-e-man

 

وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دستاش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني


پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني


حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنجِ خيلي قيمتي

 

*** . . . می بوسمت مهربونم . . . دوستت دارم . . . ***

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:46  توسط محمد | 

اگر همه کلمه ها با من قهر کنند... اگر هیچ خودکاری با من همراه نشود... اگر شب ستاره هایش را از من پنهان کند... اگر ماه دیگر قدم در اتاقم نگذارد... اگر درختها و گلها عطرشان را از من دریغ کنند... تاب می آورم و صبوری پیشه می کنم.

اگر آسمان جای خود را با زمین عوض کند... اگر دریاها سنگ شوند و کوه ها آب... اگر جنگل ها یخ بزنند و پرنده ها بالهایشان را در بیشه های ناپیدا جا بگذارند و پرواز چیز غریبی بشود... عنان صبر را از دست نمی دهم.

اما نمی دانم اگر یک روز صبح چشمهایم را به امید دیدن تو نشویم چه باید بکنم. نمی دانم اگر تو را نبینم باز هم این باغچه کوچک و این پونه ها و ریحانها و آینه کوچکی که روی تاقچه است باز هم زیبا جلوه می کند یا نه؟ بی تو قطارهایی که در باران می گذرند قطعات عمر مرا با خود می برند.

آیا این پلکان کهنه روزی مرا به تو می رساند؟ آیا این حصار دیوانه سرانجام کنار می رود؟ آیا من پراکنده شدن نور را در شبستان خیالم خواهم دید؟

دور از تو لبها و لبخند؛چشمها و تماشا زیبا نیست. دور از تو از رنگین کمان مهر که بر دلها پل می بندد نمی توانم حرفی بزنم. دور از تو دفترچه خاطرات من خواندنی نیست. اگر تو نبودی و عشق تو نبود از چه چیزی باید می نوشتم؟ جهان با عشق دیدنی می شود...

هر شب بر بام رویاهایم می ایستم تا شاید دست در دست ماه به دیدنم بیایی. هر چقدر هم دور باشی دست فرشتگان را می گیرم و نیلوفرانه آنقدر از ستاره ها بالا می آیم تا به تو برسم....

اگر تو نبودی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:37  توسط محمد | 
وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در طبیعت است کمک بگیرم. از یک گل سرخ تنها در بیشه ای بی نشان. از کبوتری که در ابرها لانه دارد. از چشمه ای زلال. آنقدر زلال که انسان دریغش آید قطره ای از آن بنوشد.از شاپرکی که صدای خود را صیقل داده. از پروانه ای که هر روز زیبا تر می شود. از کوهی که هیچ پایی به قله اش نرسیده. از دریایی که هیچ دستی کاکل موج هایش را لمس نکرده. از قصه ای که هیچ گوشی آن را نشنیده. از شعری که هیچ شاعری آن را نسروده و از تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است.

وقتی می خواهم برای تو بنویسم دوست دارم از هر آنچه در کائنات است کمک بگیرم. دوست دارم ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلمم بریزم تا کلماتم نورانی شوند. دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بنشینم و حرف دلم را برای تو بنویسم. دلم نمی خواهد هیچ کس حتی فرشته هایی که در دو طرف شانه ام زندگی می کنند حرفهایم را بشنوند.

من تو را در همه ای کاشهایم می بینم. تو را در همه دلواپسی ها و دلشوره هایم. در اشکها و شادی های کودکانه ام. در حسرت ها و آهها و در سوز و گدازهایم می بینم. من هر دری را به امید آمدن تو باز می کنم و هر دفترچه ای را به امید خواندن نام تو ورق می زنم. من در ترنم هر نغمه و آهنگی تو را می جویم و با گل و نسیم از تو می گویم.

با کلمه ها نمی توانم با تو حرف بزنم. کاش حرفهای ساکتم را می شنیدی. حرفهایی که در چشمهایم زندگی می کنند. حرفهایی که هیچ گاه نتوانسته ام بر زبان بیاورم. به آویشن و سوسن و شبنم قسم این حرفها سالهاست که منتظرند تا به تو برسند.

می خواهم برایت آسمانی بسازم و خورشیدی که هیچ گاه غروب نکند. می خواهم برایت کهکشانی بسازم که پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد. می خواهم برایت زمینی دیگر بیافرینم و پرندگانی دیگر و جنگلی تازه و دریایی تازه تر.

می خواهم قلبم شعله ای آبی و گیرا باشد و من در پرتو آن تا روز قیامت بسوزم و تو را تماشا کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:34  توسط محمد | 

گرمی دستهایت چیست؟

که دستهایم انها را می طلبد

در آیینه چشمانم بنگر

چه می بینی؟

آیا می بینی که تو را می بیند؟

صدای تپش قلبم را می شنوی

که فریاد می زند دوستت دارم

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

دوست دارم که بدانی دوستت دارم........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:22  توسط محمد | 

می نویسم تا تو بدانی که جز تو بی کسم و هیچ ندارم و در روزی که تو را شناختم  تمام دنیا را شناختم که دیگر هیچ چیز جز تو را در این جهان  نشناختم .تو همان سفیدی روشن هستی که هستی بخش زندگی ام بودی .تو چراغ تاریک خانه من هستی .تو ان دریای غم هستی که در امواج طوفان های سخت و درهم شکن مقاومت و استواری کردی.تو ان زیبا چهره هستی که هر تکه مروارید از گونه های زیبایت می ریزد زیباست.

تقدیم با عشق به تو کافی نیست.

با تمام مهربانی ها به تو هدیه می دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:19  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:17  توسط محمد | 

ادم وقتی عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... ! اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ... آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غيراز اين شد اون عشق نيست...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:15  توسط محمد | 

غرورت را به خاطر دل كسي كه دوستش داري بشكن ولي هيچ وقت دل كسي را كه دوستش داري به خاطر غرورت نشكن

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:12  توسط محمد | 

 

 

به خاطر بسپار

 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:11  توسط محمد | 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:8  توسط محمد | 
روز مادر و روز زن رو به همه تبریک می گم.

این روز رو مخصوصا به مهسای خوشگله خودم تبریک می گم.

خیلی دوست دارم مهسا  ((محمد))

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:7  توسط محمد | 
اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرداگر دبیر شیمی بودم نام تو را توی قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شوداگر دبیر دینی بودم می دانستم بعد از خدا تو را می پرستماگر دبیر جغرافیا بودم می دانستم که خوش آب و هواترین جا آغوش گرم توستاگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی میگفتم که دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:3  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:21  توسط مهسا | 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و به سوی تو فرستادم وقتی به

ساحل نگاه تو رسید چشمانت را بستی و قایقم غرق شد!!

 

خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمان ها به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر و پرواز شان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2:14  توسط محمد | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:26  توسط مهسا | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:33  توسط محمد | 

 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقو ازت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی

 و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری...

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی

 که یه بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده...

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

 اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی...

چقدر سخته پشت بهش دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوسش داری...

چقدر سخته گل ارزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی

و اون وقت اروم زیر لب بگی  "گل من باغچه ی نو مبارک"...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 3:58  توسط محمد | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:51  توسط محمد | 

    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:32  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم
ای کاش نسیم بودم تا صورتت رو نوازش می کردم
ای کاش گل بودم تا یکی از غنچه هایم را به تو هدیه می دادم
اما افسوس نه بارانم،نه نسیم و نه گل
اما هرچه هستم دوستت دارم مهسا عزیزم.


نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
عکس ها
عشقولانه
نویسندگان
محمد
مهسا
پیوندها
آروين آنلاين
بزرگترین وبلاگ انتی دختر(حامد)
عاشق پیشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM