![]() |
![]() |
|
| ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 1:47 توسط مهسا |
|
|
که من اینگونه بی تو بی تابم شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم تو چه هستی که من از موج نسیم تو بسان قایق سر گشته به روی گردابم تو در کدام سحر بر روی کدام اسب سفید تو را کدام خدا تو از کدام جهان تو را کدام کرانه تو در کدام صدف تو در کدام چمن همراه کدام نسیم من از کجا سرراه تو آمدم چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه مدام بیش نگاهی مدام بیش نگاه کدام نشانه دویده ازتو در من که دره های وجودم تو را که می بینند به رقص می آیند سرود می خوانند چه آرزوی محالیست زیستن با تو مرا همین یک سخن بگذارند با تو به من بگو مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بیار به زیر تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی به مرگ بیوسته است تو آرزوی بلندی ودست من کوتاه تو دور دست امیدی و بای من خستست همه وجود تو مهر است وجان من محروم چراغ راه تو سبز است و راه من بسته است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:19 توسط محمد |
|
|
به تو فکر میکنم وقتی مردمان فکرهایم را کلمه به کلمه از معصومیت چشمانم میخوانند.به تو می اندیشم وقتی زیر نور ماه مثل دیوانگان ستایشت میکنم. برایت ترانه میشوم وقتی باران خودش را به روی وجودم می پاشد.برایت عشق میشوم وقتی مهربانی با دستانش موهایم را نوازش میکند. به دلتنگی و تنهایی که دوستان عزیزم هستند قول داده ام روزی خوشبخت شان کنم با غم و غصه هایم عهد بسته ام روزی شادشان کنم که آنها هم خوشبخت شوند. پس تو بگو چگونه میتوانم زیر وعده هایم بزنم.چگونه میتوانم قسم هایم را بشکنم یا این همه احساس خوبم را به تو سرکوب کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:14 توسط محمد |
|
|
دایره ی زندگی
زندگی دایره است مرکزش صفر بزرگ و منم داخل آن و تویی نیز چون من و من و تو با هم می توانیم که از صفر بسازیم عددی و به اندازه ی اندازه خود حجم این دایره را بیش کنیم گر چه صفریم، ولی گسترش خویش کنیم پس اگر من به تو یاری نکنم و تو مانی بی من یا بمانم بی تو آسمان بی کس و بی مهر شود دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:45 توسط مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:14 توسط محمد |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:36 توسط محمد |
|
|
نام شعر: عشق جوونی سبک: شعر نو (عاشقانه) سروده توسط: محمد کوشان love* * *LOVE
چرا آزادی از جوونا صلب شده چرا دین اینقدر سخت شده چرا بین دختر و پسر فاصله ایجاد شده چرا دوستی دختر و پسر ممنوع شده چرا عشق به معنی بد گرفته شده چرا درک والدین اینقدر کم شده چرا عیب گیری از جوونا سفت و سخت شده چرا جشن و شادی بر جوونا حرام شده چرا وطن فروشی تنها راه آزادی شده... چـــــــــــــــــــــرا؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط محمد |
|
|
20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ، يك و نيم ميليون محروم از تحصيل ، 8 ميليون بيسواد ، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى از فرارمغز ها ، 450 هزار تصادف در سال ، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال ، کف سني فحشا 14 سال ، و کف سني اعتياد 13 سال و... اينجا ايران كجاست ؟ اينجا ايران است. براي ديدن اينكه اين كدام كشور است كافيست ctrl+A را بگيريد.. نظر شما چيست ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:2 توسط محمد |
|
|
زندگی را دوست دارم اما نه در قفس
من از زندگي اموختم چگونه اشك ريختن را ولي اشكهايم نياموخت چگونه زندگي كردن را
من نبايد بهت بگم ولي تو يه عيب خيلي بزرگ داري که... نمي شه دوستت نداشت! مي خواهم نامه اي به تو ٬اي كه دوستت دارم٬
عاشقت گشتم گفتی علشقان دیوانه اند.عاقبت عاشق شدی دیدی تو هم دیوانه ای حالم خوب نیست
من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام ردپايم بي صداست عشق من بي انتهاست... ردپاي اشکهايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست
دستهايم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند اما کسي فکرش را هم نکرد که من در آن نزديکي گلي کاشته بودم
آخه نفسي كه عطر تو داره
سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم در بزم وصـال تـو نـگـويـم ز کــم و بـيـش چون آينه خو کرده به حيراني خويشم لـب بـاز نـکردم بـه خروشـي و فـغـاني مـن مـحــرم راز دل طـوفـاني خـويـشـم يک چند پشيمان شدم از رندي و مستي عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم توهرگز مگر از شوق زياد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي عاشق آنكه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:17 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم
ای کاش نسیم بودم تا صورتت رو نوازش می کردم ای کاش گل بودم تا یکی از غنچه هایم را به تو هدیه می دادم اما افسوس نه بارانم،نه نسیم و نه گل اما هرچه هستم دوستت دارم مهسا عزیزم. |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس ها عشقولانه |
| نویسندگان |
|
محمد مهسا |
| پیوندها |
|
آروين آنلاين بزرگترین وبلاگ انتی دختر(حامد) عاشق پیشه |
|
RSS
|