![]() |
![]() |
|
| ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:44 توسط محمد |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:16 توسط محمد |
|
|
.......I Love you
بسه یا بازم بگم؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 22:55 توسط محمد |
|
|
گویا ثانیه ها رقیبم شده اند در راه رسیدن به تو گویا خورشید وماه از جای خود تکان نمیخورند تا شب و روز بروند اما مهسا جان من در هر حال تو را میخواهم ودر راه وصالت لحظه ای آرام نخواهم نشست حتی اگر کوهی از موانع بر سر راهم قرار گیرد آری فرهاد وار کوه را خواهم شکافت وتو را خواهم یافت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:35 توسط محمد |
|
|
مهساجونم نمیدانی چقدر دوستت دارم،نمی دانی که هر لحظه به یادت هستم و نمی دانی که یک عاشق دلخسته هر روز دوریت را مکافات میکشد. کاش مهسا جان برای همیشه کنارم بودی و برای من شعر زندگی میخواندی،برای من از عشق سخن میگفتی. مهسا جان من به انتظارت خواهم نشست و یک لحظه هم تو را فراموش نخاهم کرد ،آری تو را بر سر در خانه ی دلم حک کرده ام و تا ابد تو را پرستش خواهم کرد،شاید اینجا یک سوء تفاهم پیش بیاید چون پرستش مخصوص خداوند یکتاست ولی مهسا جان من با تو خداوندم را پرستش خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:32 توسط محمد |
|
|
جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل. عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعنی فراموشی؛ قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اون مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی ديدن اونرا داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنيدن صداش بودی يا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به اون ميسوختی دستها با شما هستم که در آرزوی لمس کردن اون زندگی می کرديد و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چی شده اين چنين با اون مخالفيد همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب، همه از عشق بی زارند ولی من متحيرم که با وجودی که عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت می کنی قلب لبخندی زد و گفت: من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار می کنم و فقط با عشق می توانم يک قلب واقعی با شم پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:50 توسط محمد |
|
|
اشکی برای شوق
شوقی برای درس درسی برای میز میزی برای کار کاری برای نان نانی برای تخت تختی برای خواب خوابی برای مرگ مرگی برای سنگ سنگی برای یاد یادی برای اشک این است مفهم زندگی این مطلب زیبا برگرفته از وبلاگ زیبا و جالب www.hamed-h1987.blogfa.comاست حتما یه سر بزنید و شانس دیدن این وبلاگ زیبا رو از دست ندین . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:56 توسط مهسا |
|
|
عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی
(جمله ی عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم)
(جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم)
( جمله ی عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی)
( جمله ی عاشقانه : دوست دارم عزیزم)
(جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوست هم دارم)
( جمله ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوست دارم )
( جمله ی عاشقانه : عزیزم دوست دارم... بو بوبوغ)
(جمله ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000 تومن نذرت میکنم یکی بیاد خواستگاریم )
( جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا خوش میگذره)
( جمله ی عاشقانه : برو کشکتو بساب)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:36 توسط محمد |
|
|
کنار آتیش گرم یه شومینه آروم آروم مژه هات رو هم میشینه میری تا شهر خیال و خواب و رویا کی می دونه حالا چشمات پشته پلکات صورت کی و می بینه . هر چقدر گفتم واست از همه جا از همه کس جوابت اما واسم هیچی نبود جز یه نفس . حیف که قدر لحظه ها رو ندونستم هر چپی خواستم که بگم دوست دارم نتونستم . سکوت شب دلا رو غمگین می کنه خواب داره پلکامو سنگین می کنه دیگه حرفی نمی مونه جز همین که بگم خوب بخوابی ای نازنین اگه تو شهر خیالت بین جمع عاشقات یه دفعه یه جای دور اگه خیره شد نگاهت دیدی اونجا دو تا چشم توی چشات زل می زنن بدون این چشمای بی قرار و عاشق منن . دیگه بخواب که داره خواب ناز میاد حالا ببین دلت تو خواب کی رو می خواد ببین اونجا کی میاد جونوشو فدات کنه یا که هر بارعزیزم عشق من صدات کنه جونوشو فدات کنه عشق من صدات کنه . تقدیم به تو عشق من m.m |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:18 توسط مهسا |
|
|
جزیره
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ... یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ... تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی... زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد. تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه. اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا... دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی! دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم. من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ... یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:50 توسط محمد |
|
|
اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست گر اميد وصل باشدهمچنان دشوار نيست خلق را بيدار بايد بود از آب چشم من وين عجب كان وقت مي گريم كه كس بيدار نيست نوك مژگانم به سرخي بر بياض روي زرد قصّه ي دل مي نويسد, حاجت گفتار نيستاي نسيم صبح اگر باز اتّفاقي افتدت آفرين گويي بر آن حضرت كه ما را بار نيست بارها روي از پريشاني به ديوار آورم ور غم دل با كسي گويم به از ديوار نيست ما زبان اندر كشيديم و حديث خلق و روي گر حديثي هست با يارست با اغيار نيست قادري بر هر چه مي خواهي مگر آزار من زانكه گر شمشير بر فرقم نهي آزار نيست احتمال نيش كردن واجب است از بهر نوش حمل كوه بيستون بر ياد شيرين بار نيست دوستان گويند سعدي خيمه بر گلزار زن من گلي را دوست مي دارم كه در گلزار نيست ((سعدي شيرازي)) به مجنون كسي گفت كاي نيك پي چه بودت كه ديگر نيايي به حي؟ مگر در سرت شور ليلي نماند خيالت دگر گشت و ميلي نماند؟ چو بشنيد بيچاره بگريست زار كه اي خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلي دردمنداست ريش تو نيزم نمك بر جراحت مريش نه دوري دليل صبوري بود كه بسيار دوري ضروري بود بگفت:اي وفادار فرخنده خوي پيامي كه داري به ليلي بگوي بگفتا:مبر نام من پيش دوست كه حيف است نام من آنجا كه اوست ((سعدي)) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:47 توسط محمد |
|
|
فرق عشق با ادواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و این است فرق عشق و ازدواج ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 14:42 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم
ای کاش نسیم بودم تا صورتت رو نوازش می کردم ای کاش گل بودم تا یکی از غنچه هایم را به تو هدیه می دادم اما افسوس نه بارانم،نه نسیم و نه گل اما هرچه هستم دوستت دارم مهسا عزیزم. |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس ها عشقولانه |
| نویسندگان |
|
محمد مهسا |
| پیوندها |
|
آروين آنلاين بزرگترین وبلاگ انتی دختر(حامد) عاشق پیشه |
|
RSS
|