تبليغاتX
((محمد و مهسا))
...
سلام
شاید این آخرین سلام من باشه . چهار ماه پیش وقتی برای اولین با اومدم و گفتم سلام اصلا فکر نمی کردم یه روزم بشه که بیام و بگم خداحافظ . ولی خوب به هر حال هر سلامی یه خداحافظی و هر اومدنی یه رفتنی هم داره .
ولی خیلی خوشحالم که تو این مدت دوران خوبی رو تو وبلاگ گذروندم و دوستان خوبی هم پیدا کردم .
همچنین تشکر می کنم اول از محمد عزیزم که این وبلاگ رو راه انداخت تا من بتونم راحت تر حرف دلمو بهش بزنم و می دونم از اینکه دارم میرم خیلی ناراحته . خودمم خیلی ناراحتم . 
دوما تشکر می کنم از تمام دوستانی که لطف داشتن و با نظراتشون ما رو تشویق کردن و کمک کردن تا بتونیم این وبلاگ رو به بهترین شکل اداره کنیم و امیدوارم که تونسته باشیم رضایت شما رو جلب کرده باشیم .
خوب دیگه باید کم کم خداحافظی کنم . پس به امید اون روزی که دوباره بیام و بگم سلام خدانگهدار . 

        مهسا

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:30  توسط مهسا | 
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:56  توسط مهسا | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:37  توسط مهسا | 
 

شبی مجنون به لیلی گفت :

که ای دلدار بی همتا

تو را عاشق شود پیدا

ولی مجنون نخواهد شد.

*******

كاش مي ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است!

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ي ايمان را

در پنجه ي باد

رقص شيطاني خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را

در چشمه ي مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

پيش از اين, سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جا ري است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 1:35  توسط مهسا | 

عشق من عاشقم باش

 

عشق یعنی

عشق یعنی بغض بی پایان من

عشق یعنی حسرتی در جان من

                     

عشق یعنی حرفهای پیش و پس

عشق یعنی ظلم بی رحمانه بس



عشق یعنی دستهای گرم تو

عشق یعنی هرچه دارم سهم تو



عشق یعنی بی قراریهای من

عشق یعنی هر گناهی پای من



عشق یعنی آرزوی دیدنت

عشق یعنی فرصت بوسیدنت



عشق یعنی با دلم بازی نکن

عشق یعنی قصه پردازی نکن



عشق یعنی این جدایی ساده نیست

عشق یعنی درد من درد بدی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:1  توسط مهسا | 

تسلیت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:24  توسط مهسا | 
                                

کاش آسمان میدانست درد من چیست !

کاش میدانست نیاز من چیست
!

کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم
....

کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست
!

دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ، عاشقم ولی ، یک عاشق تنها
!

یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....

کاش دریا میدانست کویر چیست
!

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها
!

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس
!

کاش باران میدانست معنی انتظار چیست
....

منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران

را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است
....

و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:19  توسط مهسا | 

من تمام سعیمو کردم تا این کارو انجام  ندم ولی منو وادار به انجام این کار کردن حالا تحویل بگیر آقا محمد.

http://i33.tinypic.com/x2qe8l.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:20  توسط مهسا | 

  

 

محمد عزیزم

 چشمانت را براي زندگي مي خواهم

 اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

 دلت را براي عاشقي مي خواهم

 صدايت را براي شادابي مي شنوم

 دستت را براي نوازش و

 پايت را براي همراهي مي خواهم

 عطرت را براي مستي مي بويم

 خيالت را براي پرواز مي خواهم و

خودت را نيز براي همیشه

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:19  توسط مهسا | 

برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني

 

آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد

 

مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا

 

پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک

 

کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره

 

ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم

 

دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:40  توسط مهسا | 
 

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه  مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي  مرور  ميکنم  نگاه   اول  تو  را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 

                                                                                                       آرش سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 7:45  توسط مهسا | 
                                       
من که می دونم یه روزی میمیرم از نداشتنت گر چه دیگه عادت شده تو رو از خدا خواستنت

من که می دونم آخرش دق می کنم تو بی کسی ولی اینو هم می دونم به داد من نمیرسی

من که می دونم دل تو یه قلب ساده نمی خواد حتی واسه یه لحظه هم با دل من راه نمی اد

من که می دونم من مثل زمینم و تو آسمون هیچ وقت بهت نمیرسم اخه زیاده فاصلمون

من که می دونم عزیزم سرتو خیلی شلوغه حتی اگه بهم بگی دوستم داری یه دروغه

من که می دونم همیشه کسی هست از عشق واست بگه

منو این دل دیوونه واسه چی بخوای دیگه؟

من که می دونم پیش من نمی آی اما هنوز منتظرم

هنوز واسه نگاه تو حیرونم و در به درم



من که می دونم هیچ وقت عشق تو از یاد نمیره خوب می دونم یه روز دلم از دوریت آخر میمیره!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 6:9  توسط مهسا | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 5:52  توسط مهسا | 
عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 4:36  توسط مهسا | 
 

· عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه.

· عشق یعنی ... همون سلام اول.

· عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

· عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

· عشق یعنی ... انفجار احساسات.

· عشق یعنی ... وقتی دلت می ره نتونی جلوشو بگیری.

· عشق یعنی ... جذب شخصیتش بشی.

· عشق یعنی ... وقتی تو از اون بخوای که مرد زندگیت بشه.

· عشق یعنی ... وقتی من و تو ما می شیم

· عشق یعنی ... حاصل جمع دو انسان

· عشق یعنی ... مایه قوت قلب

· عشق یعنی ... شادی و نشاط

· عشق یعنی ... جواهر قیمتی خودتو به دست بیاری.

· عشق یعنی ... توی ذهنت خودتو با اون مجسم کنی.

· عشق یعنی ... وقتی توی انتخابت شک نداری.

· عشق یعنی ... وقتی دل پادشاهی می کنه.

· عشق یعنی ... وقتی اطمینان پیدا میکنی که اون مرد دلخواهته.

. عشق یعنی ... وقتی مردی به دختر دلخواهش برمی خوره.

· عشق یعنی ... کم کردن فاصله ها.

· عشق یعنی ... کلید یه رابطه محکم.

· عشق یعنی ... دو تایی سوار یه ماشین قوی توی پستی و بلندی ها.

· عشق یعنی ... فرار کردن به دنیای خصوصی خودتون.

· عشق یعنی ... در موفقیت هم شریک بودن.

· عشق یعنی ... خاطرات خوشی را که با هم داشتین بشماری تا خوابت ببره.

· عشق یعنی ... بوی عطرش از خاطرت نره.

· عشق یعنی ... از خودت بپرسی چرا دم به ساعت بهت زنگ نمی زنه.

· عشق یعنی ... همیشه برای زنگ زدن به هم وقت پیدا کنید.

· عشق یعنی ... برای تولدش درست همون چیزی رو که دوست داره بهش هدیه بدی.

· عشق یعنی ... دلت بخواد هدیه ای به اون بدی که مثل یه گنج نگهش داره.

· عشق یعنی ... وقتی با هم مشکل پیدا می کنید به حرفای هم خوب گوش کنید.

· عشق یعنی ... یادت نره که هر کسی باید بتونه عقیدشو بگه.

· عشق یعنی ... خوبی هاشوهم درکنار بدی هاش ببینی.

· عشق یعنی ... یه عالمه حرفو با یه اشاره گفتن.

· عشق یعنی ... تمام توجهت به اون باشه.

· عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه.

· عشق یعنی ... هلش بدی توی مسیر درست.

· عشق یعنی ... توی پرداخت صورت حساب کمکش کنی.

· عشق یعنی ... یه قرار ملاقات خیلی مهم.

· عشق یعنی ... وقتی باهاش قرار داری حسابی به خودت برسی.

· عشق یعنی ... مثل توی قصه ها رمانتیک بودن.

· عشق یعنی ... براش یه نامهء رمانتیک بفرستی.

. عشق یعنی ... بعضی وقتا دل همدیگه رو شکستن.

· عشق یعنی ... چیزی که کمک می کنه تا دل شکسته رو دوباره درمون کنی.

· عشق یعنی ... با هم ارتباط قلبی داشتن.

· عشق یعنی ... با هم موسیقی رمانتیک گوش دادن.

· عشق یعنی ... وقتی نشونه ها امید بخشن.

· عشق یعنی ... شمع ومهتاب وستاره ها.

· عشق یعنی ... احساس کنی که همهء دور و برت روعشق گرفته.

· عشق یعنی ... چیزی که از کلمات قویتره.

· عشق یعنی ... روی دریای خوشبختی شناور بودن.

· عشق یعنی ... بعضی وقتا بی حوصله شدن.

· عشق یعنی ... روی هم اسمای قشنگ گذاشتن.

· عشق یعنی ... چیزی که شما رو ثروتمندترین آدمای روی زمین می کنه.

· عشق یعنی ... بعضی وقتا جز ماه غمزده همدمی نداشته باشی.

· عشق یعنی ... جادوش کنی.

· عشق یعنی ... کسی رو داشته باشی که لحظات قشنگ زندگیت رو باهاش شریک بشی.

· عشق یعنی ... وقتی توی دنیا هیچ چیز جز خودتون دو تا اهمیت نداره.

· عشق یعنی ... دو چهره خندون.

· عشق یعنی ... یه بازی که تمومی نداره.

· عشق یعنی ... چیزی مثل برنده شدن توی بازی.

· عشق یعنی ... وقتی شب مهتاب برات شعر می خونه.

· عشق یعنی ... احساس کنی پاهات رو زمین بند نیست.

· عشق یعنی ... به جای اینکه بره ها رو بشماری آنقدر به اون فکر کنی تا خوابت ببره.

· عشق یعنی ... حرفشو باور کنی.

· عشق یعنی ... تو گوش هم زمزمه کردن.

· عشق یعنی ... یه جشن مخصوص.

· عشق یعنی ... باهاش همراه و همسفر بشی.

. عشق یعنی ... وقتی نور ماه سحر آمیز می شه.

· عشق یعنی ... ثبت لحظات قشنگ زندگی.

· عشق یعنی ... جدایی از همدیگه قابل تصور نباشه.

· عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی.

· عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن.

· عشق یعنی ... قصهء زندگی ما

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 6:12  توسط مهسا | 

                                                                      پرسید: به خاطر کی زنده هستی؟

    

                                                     با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو

 

                                                                       بهش گفتم : به خاطر هیچکس

 

                                                                 پرسید: پس به خاطر چه چیز زنده هستی؟

 

                                                                      با اینکه دلم فریاد میزد به خاطر تو

 

                                                               با یک بغض غمگین گفتم : به خاطر هیچ چیز

 

                                                              ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی؟

 

                                                        در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : بخاطر

 

                                                                     کسی که به خاطر هیچ زنده است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:22  توسط مهسا | 
 

حتی اگر نباشی ...

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را 

 

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پرشیانی دل بسته به مویی است
تنها سر ِ مویی ز سر ِ موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو بیالایم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:45  توسط مهسا | 
 

تو

از شكوه خيمه ليلا ميايي

تا در حريق واحه ي عاشق

گامي به درد بسپاري

بر خارها رطوبت پاي برهنه ات

از بركه هاي باديه پيغام مي برد

زنگ كدام قافله در بانگ پاي توست

كاين بي شكيب

درد سياه را

همچون حضور دوست

در استخوان خسته ي خود, بار مي دهد

تكرار كن

تكرار كن مرا

تا شعر من رها شود از تنگناي ناي

آواي تو بسشارت آزاديست

و

لالايي بلند مژگانت

پلك مرا

تا بي گزند رخوت شبگير مي بَرَد

تا فصل بزرگ ديدن و ماندن

از مشرق حضور تو بر تابد

تكرار مي كنم

نام تورا

تو از شكوه خيمه ي ليلا مي آيي

بانوي من شكوه غريبت شكفته باد

((فرخ تميمي))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 6:15  توسط مهسا | 

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی  با تو می گوید؟؟؟؟
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم  
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
                  و تکان دادن سر را که عجب...

عاقبت مرد!!!!

         "چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.....؟؟؟؟؟ "

                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 4:2  توسط مهسا | 

 

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:5  توسط مهسا | 

گر چه شاید داشتن عشقی پایدار ساده نباشد،

سخت کوشیدن بس آسان است،

                آنگاه که

                                پاداش آن زیبایی در کنار هم بودن

                                                                      و عاشق بودن است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 7:17  توسط مهسا | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:58  توسط مهسا | 

هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این   

      او مرا دوست ندارد

 

 

حالا ای وای خدا!!!! ای وای خدایم

امون از دست یار بی وفایم

گفتم اسم تو شد ورد زبونم

به خدا تا ابد به پات می مونم

نگو برگرد پیشم که خیلی دیره

من که گفتم دلم داره می میره

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:28  توسط مهسا | 
                      Entry for August 23, 2008 magnify

                          بي تو، مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

                          همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

                           شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
                                 شدم آن عاشق ديوانه که بودم 
                             در نهانخانهً جانم، گل ياد تو، درخشيد
                                       باغ صد خاطره خنديد 
                                      عطر صد خاطره پيچيد

                           يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم 
                         پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم
                                 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

                            تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
                                 من همه ، محو تماشاي نگاهت

                                     آسمان صاف و شب آرام
                                      بخت خندان و زمان رام 
                                    خوشهً ماه فرو ريخته در آب 
                                  شاخه ها دست برآورده به مهتاب
                                     شب و صحرا و گُل و سنگ 
                                    همه دل داده به آواز شباهنگ

                                       يادم آيد ، تو به من گفتي
                                         از اين عشق حذر کن 
                                   لحظه اي چند بر اين آب نظر کن 
                                     آب، آيينهً عشق گذران است
                             تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
                                  باش فردا ، که دلت با دگران است
                             تا فراموش کني ، چندي از اين شهر سفر کن

                                  با تو گفتم: حذر از عشق!؟- ندانم 
                                    سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
                                                   نتوانم

                                روز اول، که دل من به تمناي تو پر زد 

 
                                     چون کبوتر، لب بام تو نشستم
                             تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم

اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالهً تلخي زد و بگريخت

اشک در چشم تولرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کني ديگر از آن کوچه گذر هم

  بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 2:21  توسط مهسا | 
 

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

 بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: (مرگ)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:39  توسط مهسا | 

**بالا تر از آسمان جایی نیست ، زیبا تر از گل چیزی نیست ، قشنگ تر از عشق حرفی نیست ، عزیز تر از تو کسی نیست .

 **هر وقت می خواستی ببینی چند تا دوستت دارم

**انگشتتو بذار رو نبضت می بینی دوست داشتن تمومی نداره ...

**نمی بخشمت ....بخاطر تمام خنده هایی كه از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی كه بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت.... بخاطر دلی كه برایم شكستی .... .. بخاطر احساسی كه برایم پرپر كردی .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 4:27  توسط مهسا | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي، هرگاه زير پايت خش‌خش برگ‌ها را احساس كردي، هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش ديدي، براي يك بار در گوشه‌اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير.

*******************************************************

تا حالا این حس رو تجربه كردی ... دیدی كه چه حس قشنگیه ... تا حالا دلت خواسته كه همیشه و همه جا در كنار یكی باشی... تا حالا دلت خواسته به كسی بگی دوستت دارم ... تا حالا دلت خواسته خودتو برای كسی فدا كنی... تا حالا شبها ، وقتی همه خوابن ، تو خلوت خودت به خاطر وجود كسی گریه كردی... تا حالا خدا را به خاطر خلقت كسی ستایش كردی ... آره ؟؟!!! به این میگن عشق ... !!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط مهسا | 

 يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود
سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است
عاشق لبخند تو شود .
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 7:13  توسط مهسا | 
یه چند روزیه که یک چیزی برای سواله ؟ گفتم اینجا مطرح کنم تا شما ها کمکم کنید تا بتونم جواب سوالمو بگیرم .

می خواستم بدونم فرق دوست داشتن و عشق چیه ؟

اصلا فرقی دارن ؟!

اصلا دوست داشتن یعنی چی ؟ عشق یعنی چی ؟

باتشکر

             مهسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 6:25  توسط مهسا | 

**1 همیشه 1 است . شاید در تمامه عمرش نتواند بیش از یک عدد باشید . اما بعضی وقتا می تواند خیلی باشد ...

1 نگاه ، 1 دنیا ، 1 سرنوشت ، 1 خاطره ، 1 دوست .....!!!!

 **خداوندا از دوستی زیبای ما مقداری را برای فردا کنار بگذار تا اگر رنگ عادت گرفت آن را دوباره شروع

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 2:30  توسط مهسا | 
                                           علاقه و محبت شديدي كه در گذشته به تو ابراز مي كردم

دروغ بود افسانه بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز شديدتر مي شد و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

به دورويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در قلبم جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي ما كوتاه بود ولي من

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هوسهاي زشت تو پي ببرم و

اين را دانستم

اين لجاجت و تندخويي تو را بدبخت خواهد كرد

اگر دوستي ما از سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و حالا ديگر جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود ,و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ وقت فراموش مكن و مطمئن باش

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است كه اگر

باز بخواهم در صدد دوستي تو باشم . بنابراين از تو مي خواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه هاي تو سراسر

دروغ و تظاهربه

محبت بود و تصميم گرفته ام براي هميشه

تو را فراموش كنم چون به هيچ وجه نمي توانم

خودم را راضي كنم و دوستت داشته باشم .

يک بار ديگه نامه رو يک خط در ميان بخون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6:9  توسط مهسا | 

                                                              تو به من خندیدی
                                                                        و نمی دانستی
                                                    من با چه دلهره از باغچه ی همسایه
                                                                        سیب را دزدیدم
                                                           باغبان از پی من تیز دوید
                                                                     سیب را دست تو دید
                                                           غضب آلود به من کرد نگاه

                                                         سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
                                                                 و تو رفتی و هنوز،

                                                               سالهاست که در گوش من آرام،
                                                                           آرام
                                                                 خش خش گام تو تکرارکنان
                                                                     می دهد آزارم
                                                           و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
                                                                          که چرا،

                                                              خانه ی کوچک ما سیب نداشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 6:5  توسط مهسا | 

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو

                                     بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفای منو

تو بی وفا بودی ولی اون که برامت بیمار منم 

                                       تا زنده ام دوست دارم اینه کلام آخرم

من که نتونستم تو رو یه لحظه تنها بزارم

                                      تو سردی خاطره ها بگم که دوست ندارم

دلم می خواد همین یه بار اشکاما پنهون نکنم

                                      باور کنی تو رو می خوام غربتو زندونی کنم

بیا به شهر خاطرات غرق بشم تویه نگات

                                      دیوونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات

اما هنوز فاصلمون دوره و دست من جداست

                                           ترانه سکوته من تو بغض آخرم رهاست

کاش که می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم

                                       تو چشم من نگاه کنی بگی که عاشقت منم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 5:6  توسط مهسا | 

تنها نرو این راه رفتن نیست          دنیای تو چیزی به جز من نیست

تو از خودت چیزی نمی‌دونی         تنها نرو، تنها نمی‌تونی

می‌ری که با فکر تو تنها شم        می‌ری که هم‌درد خودم باشم

تو آخر راهو نمی‌دونی                 تنها نرو، تنها نمی‌تونی

من حال این روزاتو می‌دونم          چیزی نگو چشماتو می‌خونم

این جاده تا وقتی نفس داره         چشماشو از تو بر نمی‌داره

من از هوای جاده دلگیرم             از فکرشم دلشوره می‌گیرم

این آینه تو فکر شکستن نیست     باور نکن این صورت من نیست

دستامو با احساس تو بستم        من بی‌نهایت با تو هم دستم

تا جاده می‌ره سمت بی‌راهه       گم کن منو این آخرین راهه

من حال این روزاتو می‌دونم          چیزی نگو چشماتو می‌خونم

این جاده تا وقتی نفس داره         چشماشو از تو بر نمی‌داره

من از هوای جاده دلگیرم             از فکرشم دلشوره می‌گیرم

این آینه تو فکر شکستن نیست     باور نکن این صورت من نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:24  توسط مهسا | 


 

 

 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                               بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:46  توسط مهسا | 
من به دنبال دل آويز ترين شعر جهان مي گشتم!

...

يافتم! يافتم! آن نکته که مي خواستمش!

«دوستت دارم» را من دل آويز ترين شعر جهان يافته ام!

تو هم اي خوب من، اين نکته به تکرار بگو!

اين دل آويز ترين حرف جهان را،

همه وقت،

نه به يک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 4:8  توسط مهسا | 
کاش بدونی نبودنت،ندیدنت، یا واسه همیشه رفتنت بهونه نمیشه برای از یاد بردنت .
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:23  توسط مهسا | 

با دستات يه پروانه ميگيري ، ميخواي ببيني زنده است يا نه انگشتاتو باز ميکني ، فرار ميکنه ، محکم ميگيريش ميميره. دوست داشتنم يه چيزيه مثل همين باشي .

این متن رو یکی از دوستان تو نظراتشون گفته بودن و من چون به نظرم زیبا اومد با اجازشون تو وبلاگ می زارم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5:54  توسط مهسا | 

من نميتوانم بگويم دوستت دارم...تو همه چيز را از چشمانم بخوان...

من لياقت گرفتن دستهای تورا ندارم...تو خودت دستهايت را به من هديه کن...

من معنی عشق را نميدانم...تو مرا عاشق کن ...                                                                          

                             

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5:38  توسط مهسا | 
خیلی سخته آدم فکر کنه یکی دوسش داره بعد به دوست داشتنش شک کنه .

خیلی سخته آدم به یکی عادت کنه بعد به خودش بقبولون کنه باید فراموشش کنه .

خیلی سخته آدم یکی رو دوست داشته باشه بعد بفهمم طرفش دوسش نداره .

خیلی سخته یکی رو اونقدر به خودت نزدیک حس کنی که وقتی ازش می رنجی حس کنی اون اصلا بهت نزدیک نبوده .

کارش نمیشه کرد زندگی پر از این سختی ها !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:26  توسط مهسا | 
تقصير دلم چيست اگر روي تو زيباست

حاجت به بيان نيست که از روي تو پيداست

من تشنه ي يک لحظه تماشاي تو هستم

افسوس که يک لحظه تماشاي تو روياست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 5:13  توسط مهسا | 

 

آدمک آخر دنیاست بخنــــد

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 4:27  توسط مهسا | 
 

Image By Foto.coo.ir


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 3:58  توسط مهسا | 

خیلی سخته خیلی سخته

 چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری

 

 خیلی سخته 

 که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گـــــذاشتی

 

 خیلی سخته 

 اون کسی که  اومد و کردت دیوونه هوسش وقتی تموم شد بره و پیـــــشت نمونه

 

 

 خیلی سخته 

 که عزیزی یه شب عازم سفر شه

 تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

 

 خیلی سخته

توی پاییزبا کسی آشــــنا شــــی اما وقتی

که بهار شد یه جوری ازش جـــدا شی

 

 

  خیلی سخته

یه غریبه به دلت یه وقت يه نگاهي بندازه بعد بزنه زيريش

 

 

خيلي سخته خيلي سخته

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 3:39  توسط مهسا | 
وقتي در اسانسور بسته ميشه با صداي بلند بگين :نترسين.. نگران نباشين ..لازم نيست خونواده هاتون رو خبر کنين چند لحظه ديگه در باز ميشه

وقتي از آسانسور پياده ميشين دگمه همه طبقات رو بزنين...مخصوصا اگه يه عده هنوز تو آسانسور هستن

يه دوست خيالي تون رو جوري که انگار همراه شما هست به همه معرفي کنين و شروع کنين الکي باهاش حرف زدن

رو به ديوار آسانسور در حالي که پشت تون به همه هست بايستين...اگه شما نفر اولي باشيد که سوار شدين به احتمال زيادبقيه هم همين کارو ميکنن

يه دفه بگين : اي واي..نه .. بارون گرفت... بعدش چترتون رو باز کنين

از همه آدرس اي ميلشون روبپرسينو بعد آدرس هاشون رو مسخره کنين

توي يه دستمال فين کنين سپس به بقيه نشون بدين

در کيفنون رو باز کنين و انگار يکي اون تو هست يواش بگين ..هواي کافي داري؟؟؟

هر کسي که وارد ميشه باهاش دست بدين و يه سلام عليک حسابي بکنين و بگين ميتونه شما رو جناب تيمسار صدا کنه ؟

هر از چند گاهي صداي گربه دربيارين

به يکي از مسافر ها خيره بشين بعديه دفعه بگين ..ا وا توکه يکي از اون هايي...بعد تا ميتونين ازش فاصله بگيرين

يه عروسک خيمه شب بازي دستتون بکنين و با بقبه مسافر ها از طرف اون حرف بزنين

هر طبفه که ميرسين ..صداي دينگ دربيارين..بعد به يکي از مسافر ها بگين نوبت تو هست ...خدا بيامرزتت

يه صندلي (تا شو) با خودتون بيارين

يه دوربين با خودتون بيارين و از بقيه مسافر ها عکس بگيرين

البته اگه ديدين همون پايينتحويلتون دادن به بيمارستان از ما به دل نگيرين
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:48  توسط مهسا | 
 $$$$__________________           _      ____$$$$$
__$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
__________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
_____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
_,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',,
*____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
______,;$*$,$$**'____________**'$$***,,
____,;'*___'_.*__________________*___ '*,,
,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,,
*.°
?
...°        
تو نیستی که ببینی
....O
.......°o O ° O 
چگونه عطر تن تو در لحظه ها جاریست !

.................° چگونه عکس تو در برق شیشه پیداست!!
.............. °
............. O  چگونه جای تو در جان سبز زندگی سبز است!!
.............o....o°o
.................O....°                  هنوز پنجره باز است
............o°°O.....o   .
...........O..........O
............° o o o O
......................?
...................?
...............?
...........?
........?
....?
.?
*?´¨)
¸.-´¸.-?´¨) ¸.-?¨)
(¸.-´ (¸.-` ??´¨) ?.-´¯`-.-

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:20  توسط مهسا | 
تو را از بس زلالی دوست دارم

تو را از بی مثالی دوست دارم

اگر چه شاخه ای گل هم ندارم

تو را ...

با دست خالی دوست دارم...

دوست دارم ...

........................

dastato mikham too dastam

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:15  توسط مهسا | 
سلام

 می خواستم به جز این نظر سنجی یه نظر سنجی هم من بزارم تو وبلاگ .

خوشحال میشم اگه تو این نظر سنجی هم کمکم کنید .

و اما نظر سنجی :

کدام یک از مطالب این ماه قشنگ تر بود ؟

نکته : لطفا عنوان مطلب قید شود .

با تشکر

                مهسا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 2:35  توسط مهسا | 
 

درگذشت خسرو شکیبایی را به همه دوست داران آن عاشق تسلیت میگم

روحش شاد.

خیلی دوست داشتم خیلی دلم برای طنین گرم صدات برای زیبایی بازیت و برای عشقت به مردم تنگ میشه .   

                                                         دوستدارت مهسا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3:28  توسط مهسا | 
با سلام

با تشکر از بازدید شما بازدید کننده عزیز ما قصد داریم از متن های ادبی ، شعر ، داستان کوتاه و... زیبا و عاشقانه شما در وبلاگ خود استفاده کنیم . پس در صورت تمایل متن خود را به آدرس زیر ارسال کنید .

با تشکر

              مهسا 

mohammadomahsa@yahoo.com 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم
ای کاش نسیم بودم تا صورتت رو نوازش می کردم
ای کاش گل بودم تا یکی از غنچه هایم را به تو هدیه می دادم
اما افسوس نه بارانم،نه نسیم و نه گل
اما هرچه هستم دوستت دارم مهسا عزیزم.


نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
آرشیو موضوعی
عکس ها
عشقولانه
نویسندگان
محمد
مهسا
پیوندها
آروين آنلاين
بزرگترین وبلاگ انتی دختر(حامد)
عاشق پیشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM